(قطرهیاشک)خوشآمديد.teardropبه وبلاگ
اين وبلاگ متعلق به همهی بچههای ايرانی
بخصوص بچه مشهدی هاست.
|
(قطرهیاشک)خوشآمديد.teardropبه وبلاگ اين وبلاگ متعلق به همهی بچههای ايرانی
بخصوص بچه مشهدی هاست.
+ نوشته شده توسط عرفان
|
الهی به حـرمت آن نام كه تو خـوانی
و به حـرمـت آن صـفـت كه تـو چــنانی ،
درياب كه می تـوانی.
( خواجه عـبد الله انصاری )
خـدايا چـنان كـن سـرانـجـام كـار تـو خـشـنود باشـی و ما رسـتگـار
+ نوشته شده توسط عرفان
|
ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض گـردش ماهـی ها ، روشـنـی ، مـن ، گـل ، آب پاکی خـوشه ی زیـست مادرم ریحـان می چـیند نان و ریحـان و پنیر ، آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر رستـگاری نزدیک : لای گـل های حـیاط + نوشته شده توسط عرفان
|
زاغکی روی درختی نشسته بود و چيز برگر می خورد ! روبهی آمد و گفت : ايول ، چه بالی ، چه دمی ، عجب تريپ سياه خفـنی ، مشکی رنگ عشقـه ، يک آواز بخون حال کنيم ! زاغک سانـدويـچــش را زد زير بغـلش و گـفـت : برو بچه من خودم کلاس پنجمـم ! ------------------------------------------------------------------------------ هـمه ى مداد رنگى ها مشغـول بودند...به جـز مداد سفـيد... هـيچ کسى به او کار نمی داد...هـمه مى گفـتند:{تو به هـيچ دردى نمى خورى}...يک شب که مداد رنگى ها...توى سياهى کاغـذ گم شده بودند...مداد سفـيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد... مهتاب کشيد...و آنقـدر ستاره کشـيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توى جعـبه ى مداد رنگى...جاى خالى او...با هـيچ رنگى پر نشـد ... !
+ نوشته شده توسط عرفان
|
خواننده ي گرامي داستان زير صرفاً از جهت طنز بوده و راوي آن كاملاً خيالي است
و وجود خارجي ندارد. بـنام آنكه هر چه هست از اوست .....! آقا معلم : خدا خدا مي كردم كه قبل از زنگ به مدرسه برسم . از يك نفر كه از رو به رو مي آمد
پرسيدم : آقا ! ساعـت چنده ؟ همين طور كه مي رفت نگاهي به ساعـتش انداخت و فقط فهميدم
كه گفت هشت و ... و تند گذشت . تپش قلبم بيشتر شد ، قـدم هايم را تند تر كردم هر چه دعا بلد
بودم خواندم . مدرسه از دور نمايان بود ، مدرسه اي با ديوار صورتي رنگ كه به انسان آرامش مي داد ولي
نه در آن لحظه مدرسه برايم طور ديگري بود . گويي به من اخم كرده و مرا ملامت مي كند . اين هم مدرسه ! در ورودي اصلي بسته بود كوچه را دور زدم تا به در فرعي پشت مدرسه
رسيدم . پشت در چند تا دانش آموز ديگر هم ايستاده بودند ، همين براي من دلگرمي بود .
من هم ميان آن چند نفر ايستادم ، تنه اي به پهلو دستي ام زدم ، برگشت سرد و بي تفاوت
به من نگاهي كرد . دفـتر دقيقاً رو به روي در بود و از دم در به راحـتي داخل دفـتر ديده مي شد . آقاي مدير را
ديدم كه با يك نفر در حال صحبت كردن بود با او دست داد و هر دو لبخند زنان به طرف
حياط آمدند . من عـقـبـتر از همه پشت دانش آموزان ديگر ايستادم و از پاي ديوار كه كمي
خاك نرمه ريخته بود جمع كردم و به كف دست هايم ماليدم كه اگر آقاي مدير با چوب خواست
به دست هايم بزند حداقل كمتر درد بگيرد ، ولي يك دفعه يك چيزي يادم آمد .... ادامه مطلب + نوشته شده توسط عرفان
|
نگاه توست كه شب تاريك زندگيم را روشن مي كند . تصوير توست كه در خواب هاي شيرينم
ظاهر مي شود و اين تو هستي كه مرا آن گاه كه در تاريكي وظلمت قدم بر مي دارم هدايت
مـيكـني . من نور خداوندي را در نگاه تو مي جويم . وقتي كه قلبم صداي شيرينت را مي شنود
چـنان نيرومند مي گردد كه تقدير را به جنگ مي طلبد . لحظه به لحظه ي زندگيم را با نام و ياد
تو مي گذرانم . روزي نيست كه تصوير زيباي تو در پيش ديدگانم پديدار نشود . هر لحظه اي
كه از عـمرم مي گذرد را غنيمت مي شمارم كه بتوانم تمام صفحات سفيد دفتر زندگيم را پر
كنم. + نوشته شده توسط عرفان
|
رفيقا دوستان دهها گروهند كه هر يك در مسير امتحانند
گروهي " صورتك " بر چهره دارند به ظاهر دوست ، اما دشمنانند
بد انديشند و در كار نفاقـند بهارانند و در باطن خزانند
چو همدستان ز تو صد راز پرسند ولي با دشمنت هم داسـتانند
گروهي ديده نا پاكند ، هشدار نگاه خود به هر سو مي دوانند
گروهي "وقت حاجت" خاك بوسند ولي هنگام "خدمتـها" نهانند
تملق پيشگان فرزند روزند "بز" هر كس كه باشد مي چرانند
حذر كن از توانايان مكار كه هنگام نيازت نا توانند
گروهي " خير و شرّ " در فعلشان نيست نه زحمت بخش و نه راحت رسانند
اگر شهري ببخشيشان همينند و گر زهري بنوشاني همانند
ولي ياران همدل ، از ره لطف به هر حالت كه باشد مهربانند
غمت را از دل و جان غم گسارند حريمت را به عـفـت ، پاسبانند
فداي نازنين ياران خونگـــرم كه خورشيد زمين ماه زمانند
رفيقان را درون جان نگهـدار اگر پاكيزه جان ، روشن روانند
جهان گر از تو شد ، در پايشان ريز كه ايـنان پر بها تر از جهانند ......! + نوشته شده توسط عرفان
|
به پيري گر رسد انسان دگر برنا نمي گردد
قد سروت اگر خم شد دگر رعنا نمي گردد
مده بيهوده از كف گوهر نقد جواني را
كه اين درّ گران قيمت دگر پيدا نمي گردد ..!
+ نوشته شده توسط عرفان
|
زندگي بيعشق آخر چيست؟
خسته ام ازبودن وماندن ، خسته ام ازعالم وآدم ، خسته ازدلهاي بياحساس ، خسته ازدلهاي دورازهم لحظه ها ازخستگي سرشار ، روزها تكراردرتكرار ، مانده روي دوش من انگار، كوله بارغربت آدم ، كوله بارغربتم چون كوه ، دردهايم جنگلي انبوه ، چشمهايم كوره اند وسينه ام آتشفشان غم ، مهرباني نيست خوبي نيست زندگي بي عشق آخر چيست ؟ دره اي درمِه فرورفته ، جاده اي بي انتها مبهم ، دستها ازدوستي خالي ، زندگي ها سرد وپوشالي ، از تواي دنياي نازيبا ، رفع زحمت ميكنم كم كم ، آسمان اي همنشين ماه ، ازتـمام رنـج مـن آگـاه ، عاقبت سوي تو مي آيم ، مثل يك مرغ مهاجر آه . + نوشته شده توسط عرفان
|
عرفان نويسنده وطراح اين مجموعه از شما دوستان وصاحبنظران میخواهد كه با
نكته،نظراتتان او را در نويسندگی وبهترسازی وبلاگ ياری نماييد. كسانی كه مايلند نظرات وپيشنهاداتخود را باز گوكنند میتوانند به
آدرسهای: erfan_200557@hotmail.com or gold_200557 مراجعه كنند. + نوشته شده توسط عرفان
|
|
|